سخنان بزرگان ، داستان کوتاه ، جملات قصار
کسی سراغ گردو فروشی رفت و گفت: «می شود همه گردو هایت را رایگان به من بدهی؟!»
گردو فروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابی نداد. دوباره پرسید: «می شود یک کیلو گردو مجانی به من بدهی؟!»
و باز با سکوت مواجه شد.
- «پس خواهش می کنم دست کم یک گردو مجانی به من بدهید.» او آن قدر اصرار کرد تا بالاخره گردو را گرفت.
- «یک عدد که ارزش ندارد. یک عدد دیگر هم بدهید» و با اصرار یک عدد دیگر گردو گرفت و درخواست کرد که گردوی سوم را نیز مجانی بگیرد.
گردو فروش که عصبانی شده بود، گفت: «زرنگی! این طور می خواهی یکی، یکی همه گردو هایم را تصاحب کنی؟»
مشتری سمج گفت: «راستش می خواستم درسی به تو بدهم. عمر و زندگی ما نیز چنین است. اگر به تو بگویم همه عمرت را به من بفروش، به هیچ قیمتی این کار را نمی کنی. ولی روزهای زندگیت را بی توجه، یکی یکی از دست می دهی و تا به خودت بیایی همه عمرت از کف رفته است.»
هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.
پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک میخ به دیوار بکوبد.
روز اول، پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته بعد، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر می شد. او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها بر دیوار است...
او این نکته را به پدرش گفت و پدرش هم پیشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد.
روزها گذشت و پسر بچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدرش دست بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ای ندارد، آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.»
کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد ،دیرتر به آروزیش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود.